X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1392

آخرین خاطره سال نود و یک من!

فقط هشت روز تا پایان سال باقی مونده بود. مثل همه، ما هم در تدارک برای پیشواز سال نو بودیم. اونروز بعد از نزدیک به چهل روز،خندیده بودم.دور هم جمع بودیم و کلی بگو بخند داشتیم و حرفای خوب و انرژیای مثبت و مهربونیای فراموش نشدنی! بعد از اینکه مهمونا رفتن، همسرم ازم خواست برای خرید بیرون بریم.منم موافق بودم.بلند شدیم و به قصد بازار از خونه زدیم بیرون.وقتی به خیابونی که بازارچه توش بود رسیدیم، با کمال تعجب دیدیم که بازارچه تعطیله.عجیب بود.دم عید بود و باید باز می بود! بهرحال مجبور شدیم برگردیم.توی راه برگشت همسرم ازم خو است به باغ خودمون بریم و بقول معروف یه کم خوش بگذرونیم!منم با اینکه زیاد حوصله نداشتم ولی قبول کردم. بعد از اینکه یه کم خرت پرت تهیه کردیم به سمت باغ راه افتادیم.هوا تاریک شده بود. جاده پیچ و خم داشت و ما،پیچ و خمهای اونو با صدای آوازی که از حلقوم ضبط صوت در می اومد،طی می کردیم.هر سه آواز می خوندیم و با هم هم آوایی می کردیم و حس می کردیم خیلی خوشیم! فکر کنم تو اون لحظات واقعا خوش بودیم...زندگی داشت خوب پیش می رفت و توی مارپله زندگی داشتیم خونه های بازی رو یکی یکی با موفقیت طی می کردیم که...یهو...مار سر راه یکی از خونه ها سبز شد و...سقوط...!!

پیچ بعدی جاده...اون جوون موتوری ...انحراف به چپ ما...و...یه لحظه مکث...سکوت...صدای کشیده شدن چرخهای ماشین...برخورد چیزی با شیشه جلو...بعد، سکوت محض...............................



سر بلند کردم،منو همسرم تو بغل هم بودیم! یه لحظه نگاهم کرد و بعد سریع از ماشین پیاده شد، من بیحرکت و مات و خشک و مبهوت!حس کردم عرقی سرد روی پیشانیم نشسته .دست به پیشانیم کشیدم و تازه متوجه سرخی خون و بریدگی سرم شدم.خوشبختانه همسرم و فرزندم هردو سالم بودند .اما اون جوون موتور سوار ...بی احتیاطی اون ،نداشتن کلاه کاسکت و سرعت بالا و نداشتن چراغ، باعث مرگش شد و دردی که تا ابد می تونه در دل ما خونه نشین بشه! دردی که اگه هر بار پامو سر اون کوچه باغ بذارم، برام تکرار می شه و این چقدر می تونه برام تلخ و کشنده باشه. 


الان که بیش از بیست روز از اون ماجرا می گذره، هنوز سر کلاس جبر زندگی نشستم و دارم مسئله های مربوط به اون امتحان سخت رو مرور می کنم و حکمت های ریز و درشت الهی رو از نظر می گذرونم.هنوز خوشحالم که رد پای خدا رو اونشب کنار ردپاهامون دیدم...هنوز خوشحالم که تو اوج غم اون حادثه توی آغوش گرم خدا بودم...هنوز خوشحالم که نعمت عشق از قبل از اون حادثه به من عطا شده بود تا بتونم با مرکب عشق از او جاده پر پیچ و خم و پر حادثه بگذرم....

و هنوز خوشحالم که خدا هست!


سال خوب و دلی با خدا رو براتون آرزو دارم!




فاسل.ش

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 05:28 ب.ظ
+ رامین
چه حادثه تلخی..درسی که از اون حادثه گرفتید و اتفاقاتش خیلی جالبه..اما بازهم خدا رو شکر کنید شاید قرار بوده اتفاق دیگه ای بیفته..
امتیاز: 0 0