خسته و دلگیر و عصبانی از خونه زدم بیرون. تو دلم به زمین و زمان و بخت و اقبالم فحش و بد وبیراه می گفتم. با اینکه مدتها بود لب به سیگار نزده بودم، از لجم رامو سمت دکه کج کردم و یه بسته سیگار خریدم و یکیش رو روشن کردم و دودش رو با ولع بیرون دادم. رفتم سمت پارک جنگلی بالای خونمون.نیمه شب مرداد بود و از اینکه زدم بودم بیرون همچین بدم هم نیومد. همین جور که تو کوچه باغای پارک خوش خوشک قدم می زدم متوجه نوای خوش آهنگی شدم که از کمی آنسوتر به گوش می رسید.همین طور به مسیرم ادامه دادم تا بالاخره روی تپه ای زیر درختای بلوط پارک، جوونی رو دیدم که تنهای تنها نشسته و سازی به دست داره و مشغول نواختن آهنگ دلتنگیشه.رفتم سمتش.تو حال خودش بود و اصلا متوجه نزدیک شدن من نبود. یه چند لحظه ای گذشت تا بالاخره متوجه حضور نابجای من ، مات و مسحور و شیفته،بالای سرش شد. جوون خوش قیافه و جذابی بود و اون ساز و اون نحوه نواختن از اون یه حالت روحانی عجیبی درست کرده بود. سلام کردم و باهاش دست دادم و ازش اجازه خواستم که کنارش بشینم و به شاهکاراش گوش بدم. اونم باکمال خوشرویی پذیرفت. یه نیم ساعت دیگه نواخت و متوجه بودم که جویبار اشکی هم تو اون تاریکی از گوشه چشمان زیبا و موقرش جاریه. خیلی دلم می خواست از حال دلش بدونم ، اما روم نمیشد.این کار رو ممکن بود حمل بر فضولی کنه. اما انگار اون خیلی راحت از کنکاش درونیم باخبر شد و بالاخره سازش رو کنار نیمکت گذاشت.یه کم دست و پاهاش رو کشید و بعد برخاست و از داخل جیباش یه پاکت سیگار درآورد و یکی آتیش زد و گوشه لبش گذاشت و بعد از بیرون فرستادن دود اون آهی کشید و بی مقدمه گفت:" مثل بقیه آدما که گرفتار روزمرگیشون هستن ، منم داشتم زندگیم رو می کردم.خونه و زندگیم سرجاش بود. همسر و بچه و شغل درست و حسابی و خونواده آبرودار و احترام و بیا برو و شهرت و خلاصه هرچیزی که فکر کنی برای یه زندگی مثلا ایده آل لازم باشه ، داشتم و البته هنوزم دارم. همه چی خوب بود. تا اینکه دوسه سال پیش مثل همیشه یه کار رو تموم کردم و یه ارباب رجوع دیگه یا یکی دیگه که باید یه چند وقت هم با اون کار می کردم و یه پروژه رو باهاش مثل قبلیا شروع می کردم و با موفقیت به پایان می رسوندم، پیداش شد.ما رو بهم معرفی کردن و خلاصه بعد از انجام مذاکراتمون کار رو شروع کردیم. خوب! یه مدت گذشت و همه چیز روی روال خودش پیش می رفت.کارا خوب بود و مثل پیش بینی ها جلو می رفت. طبق معمول ما ضمن کار از حال و روز هم جویا می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم تا سختی کار زیاد رومون تاثیر نذاره.کم کم یه دوستی ملایم و کمرنگی با یه احترام متقابل بینمون شکل گرفت.مساله خیلی عادی بود.ضمن کار این حالتا پیش می اومد .آخه هر کدوم از پروژه ها کمه کم یکی دو سال طول می کشید. و یک سال و نیم از شروع کار ما همین جوری گذشت. تو این میون ما با هم رفت و آمد خونوادگی هم داشتیم. ما می رفتیم و اونم می اومد.تنها بود. چند سالی می شد که همسرش رو از دست داده بود. اون از همسرش زیاد می گفت.دوستش داشت. گذشت تا اینکه دچار یه سری گرفتاری تو زندگیش شد. بهم گفت و سعی کردم کمکش کنم.تا اون جا که از دستم برمی اومد کمکش کردم تا بالاخره اون مشکل رو پشت سر گذاشت. روابطمون خیلی دوستانه تر و عجیبت تر شده بود.من احساس شگفت انگیزی رو با اون تجربه می کردم. راستش تا قبل از آشنایی با اون اهل شیطنت بود.همسرم هم اینو می دونست. حتی با وجود همسرم شیطونی می کردم.ازدواج من یه ازدواج کاملا سنتی بود با یه خونواده کاملا سنتی. همه چیز طبق اصول و مقررات پیش رفته بود و طبق اصول و مقررات هم بچه دار شده بودیم. سنت شکنی تو خونواده ما قدغن بود!! خلاصه بعد از گذشت دوسال ونیم از آشنای من و اون بنده خدا، تازه یه چیزایی از خودم و احساسهای سرکوب شده تو یه عمر زندگیم دستم اومد. گیج= و منگ و حیرون بودم. من از احساسات اون خبر نداشتم.اونم بدتر از من یه آدم اصول و مقرراتی بود. خونواده سرشناسی داشت و پدرش از آدمای مشهور و اسم و رسم دار بود و هر غلطی و هر پا از گلیم دراز کردنی می تونست به ضررش و البته به ضرر من تموم بشه. هرچی بیشتر اون احساسات رو سرکوب می کردم و بیشتر به خودم نهیب می زدم، با هر بار دیدنش ،بیشتر و بیشتر شیفته اش می شدم. شنیده بودم دیوونگی هم عالمی داره، ولی درکش نکرده بودم.شنیدم بودم عاشقی شگفت انگیزه ولی درکش نکرده بودم. حالا چوب امتحان خدا به پای منم خورده بود.عاشق شده بودم.عاشق!!چه حالی بود و هست. درحالیکه هیچ کاری نمیتونی بکنی، باید زندگی عادیتو داشته باشی، با همسرت رفتار درستی داشته باشی، مهمونی بری، مهمونی بدی، کار کنی و بگذرونی و ...عاشق باشی !!اشکام از اون به بعد سهم سازم شد و این نیمکت و این درختای صبور بلوط! از اون موقع تاحالا سه سال می گذره.کار ما مثل همیشه با موفقیت به پایان رسید.از اون بنده خدا تقریبا بی خبرم.مگه این که هر چند ماه یه بار یکی از همکارا خبری از ایشون بدن یا چی بشه تو جلسه ای ببینیمشون. و من...دیگه شیطنت نمی کنم.آروم و سربراه شدم. همدمم سکوت شده.دیگه قادر به مزه پرونی و شوخ طبعی نیستم. با حال خراب خودم خوشم. همسرم هم ظاهرا اینجوری راضی تره.من برای خودم و همسرم و بچه ام متاسفم. اما کاری از دستم ساخته نیست جز همین مدل زندگی. الان دیگه از مرگ نمی ترسم. چون اینقدر زندگی برام سخت و تلخه که مرگ جز راحتی دیگه معنی ای واسم نداره. صبر می کنم و انتظار رهایی تنها امیدیه که تو این زندگی برام مونده. "
یاد عیالم افتادم.یاد اونروزی که برای اولین بار تو کلاس دیدمش. یاد اونروز که با دوستاش منو مضحکه خودشون کردن و هی بهم خندیدن و نفهمید که اون خنده هاش منو عاشق خودش کرد. طوری که تا یکسال بعد اونو کنار خودم نداشتم آروم ننشستم و بیقراریام تموم نشد تا عاشقانه بوسیدمش. دلم برای این جوون سوخت.بلندشدم و بسته سیگار رو زیر پاهام له کردم و به سمت خونه راه افتادم و با خودم قرار گذاشتم وقتی به همسر نازنینم رسیدم بازم عاشقانه ببوسمش و از اینکه نا بجا عصبانی شده بودم ازش عذرخواهی کنم هرچند که حق با من بود!!!
کی با بچه اش این روزا مشکل نداره؟؟ لطفا هول نشین و یکی یکی دستاتون رو بالا کنین!!
باهزارتا کتابی که راجع به بچه دارشدن و نحوه برخورد با بچه ها خوندیم و هزار هزار مشاوره ای که رفتیم و پول دادیم تا بهمون دوتا راهکار یاد بدن،آخرش هنوز که هنوزه نفهمیدیم که بایکی یه دونمون تو این اوضاع و شرایط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و ...چه جور باید تا کنیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب!! یه وجب جا داریم اسمش "اپارتمان" که معرف حضورتونه! آقا دوشیفت سه شیفت سرکاره و خانوم هم نصف روز رو اگه خوش شانس باشیم و اگه هم که بدشانس تمام روز رو سرکاره!!هممون سرکاریم!! بچه هه این وسط کجا جا داره!شده معما! خدا حفظ کنه این مامان بزرگارو؛اگه نبودن که فکر میکنم خیلیا قید بچه و بقای نسل رو میزدن. بعدشم نوبت به خرج و مخارجش میرسه.میگن هرآنکس که دندان و ...از این حرفا ولی خود خدا هم تو این یه قلم می مونه!آخه خودتون حساب کتاب کنین می فهمین! تو مریخ که نیستین،همین جا دارین زندگی می کنین.از شیرخشک و پوشک و لباساش گرفته تا هزینه مهد و بعد مدرسه و ...!!کار از دندون و نون خیلی اونورتره!!
درثانی اصلا بابا و مامان این طفل معصوم خونه هستن که واسش وقت بذارن و یه حرفی ،حدیثی چیزی...!روز تعطیل هم تا بچه هه میره سراغ باباهه و یه خواهش غیرمنطقی میکنه! یه ...نوش جان میکنه و دوتا ...آبدار هم میشنوه و ...این از این!روز تعطیل هم اینگونه سپری میشه! مامان جون این بخت برگشته هم احتمالا اونقدر لباس و کار عقب مونده داره که اگه این بچه جرات کنه و نزدیکش بشه دقیقا میتونم بگم مثل برادران لبنانی و طالبانی جان برکفمون، دست به یه عملیات انتحاری زده!
وقتی هم که بازنشسته میشیم و خبرمون میتمرگیم تو خونه ،یهو در خونه باز میشه و یه جوون باقد و بالایی رعنا از در وارد میشه که نگاهمون رو اول کاری خیره میکنه ولی همچین که میفهمیم این همون شازده پسر یا دختر خانوم گل منگولی خودمونه ،آه از نهادمون در میاد و تازه با ادعاها و توقعات و خواهشها و طرز تفکرات عجیب غریب و گاها موحششون روبرو میشیم!
حالا ،بیایم و این حادثه ها رو چند تاش کنیم!یعنی به جای یکی چند تا بچه بیاریم و به امون خدا رها کنیم...!
میشه؟ خداییش من که تو همین یکی نه قلو زاییدم! باباننه ام رو دقیقه ای صدبار جلوچشام زنده میکنه! این از من!تازه کار من که تو خونه اس و نه که خیلی اروپایی حال می کنیم،عیال میرن سرکار و خلاصه اینجوریاس! وارد مقولات خصوصی بیشتر ازین نشم.
شعار من و عیال اول ازدواجمون این بود:" بچه که خوب و نفسه هیچیش خوبه،یکیش بسه!!"
هنوزم شعارمون همینه.سرحرف خودمون هستیم.
شما چطور؟؟!
زلزله اومده!!برای مصیبت دیده ها قوز بالای قوزه توی این شرایط فرحبخش!! اما پس لرزه ها همیشه بدتر از خود زلزله هستند.اینو هممون خوب می دونیم.زلزله شنبه و زلزله های قبلی همشون درسهای خودشون رو به نوبه خود داده اند.طبق معمول فرمول عادی هر زلزله و حادثه طبیعی ، از فردا صندوقهای کمک های نقدی و غیرنقدی سرهر کوچه و محله و بازاری عین علف هرز سبز میشه!! مردم باوجدان هم دریغ کردن تو مرامشون نیست.اما جای تاسف اونجاست که مثل حکایت بم و زلزله تاریخیش، میتونیم یه ماه بعد از حادثه، بخشی از کمکهای نقدیمون رو تو بازار،پس بگیریم البته با پرداخت یه وجه جالب توجه!!!
کمکهای غیر نقدی هم که جای خودش رو محفوظ داره!اما پس مردم چی میشن؟اونایی که علاوه براینکه خونواده هاشون رو از دست دادن و داغدارن، مال و دارایی و زندگیشون رو هم از دست دادن.بیچاره ها لابد پیش خودشون میگن "عجب شب قدری داشتیم؟!"به هر حال خداروشکر که یه آب باریییییییکه ای هست که ماه به ماه برن از بانک بگیرن و سدجوع کنند!!!!
خب، باید راه حل ارائه بدیم!چه کنیم؟همش که نباید نقد کرد. میگیم کاش تو این شرایط اونایی که توانش رو دارن و البته حوصله و جرات مقابله و رویارویی و صدالبته امانت دارای خوبی هم هستن و دست به خیرن انشاءالله...بلند شن و کمکهای مردم اطرافشون رو که میشناسن و مردم هم اونارو میشناسن جمع کنن و یه سر برن دیدن آسیب دیده های زلزله و کمکها رو مستقیما به دست مردم نیازمند برسونن. این از نظر ما! نظر شوما چیه ؟!!
هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
دختر حاجی بند رو به دل خودش آب داده و راحت از شاهکاراش میگه و سرسفره حاجی جلوس می کنه و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
دختر ده ساله تو مترو در حالیکه شکمش بالا اومده کنارمون میشینه و با گوشیش با یکی دیگه قرار میذاره و ماهم رومون رو می کنیم اونور انگار که نفهمیدیم ... و هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
باباهه تو دهه شصت بازور و کتک واسه سحری و نماز بیدارمون می کرد و الان با جرثقیل هم نمیتونی از پای فارسی وان بلندش کنی و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
تو سفره هامون هیچی واسه خوردن نیست و یخچال فریزر سایدبای ساید ال جی و سامسونگ هست؛تلویزیونای گنده منده هست؛ماکروفر هست؛ده بیست تا گوشی همراه هست؛دفترچه های قسط هست؛بدهی هست؛کیلوکیلو دارو های اعصاب و دیابت و آخرین ورژن های سرطان هست و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
دهه شصت نماز صبح داشتیم و الان مدیتیشن و یوگا داریم و هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
دهه شصت امام علی داشتیم و الان پائولو کوئیلو و بوداو نهیلیسم و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
آبرودار دیروز رو امروز گوشه خیابونای شهر می بینیم که کاسه گداییش داره رقم حقیقی رشد اقتصادی رو لو می ده و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
با همسرمون داریم حال می کنیم و فکرمون با یکی دیگه س و...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
به سوء تغذیه گرفتاریم و اسمش رو گذاشتیم رژیم و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
روح گمشدگی مزمن بیچارمون کرده و لبخند میزنیم و میگیم همه چی اوکیه و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
زنمون رو با بچه تو بغلش می بینن و واسه بلند کردنش از هم سبقت می گیرن و ... هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
بچه هامون شیطان پرست شدن و اسمشو گذاشتن تجددمآبی و ماهم واسه خودمون لباس سیاه شب قدر و شب شهادت می پوشیم و می گیم عیسی به دین خود و موسی به دین خود و ...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
هم رشوه می گیریم و راحت در برابر ظلم سکوت می کنیم و هم زیر علم اباالفضل می ریم و...هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
مسخ شدیم و هیچ شدیم و پوچ...و هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده!!
اگر الان دوران حکومت عــلـی (ع) بود،
پا نمی شد بره بساط ضیافت های میلیونی رو ترتیب بده ، در حالیکه تو اقصا نقاط کشورپربرکت خودمون میلیونها گرسنه داریم که دستشون از مرغ و گوشت و ...کوتاهه!
اگه الان عــلی (ع)بود،
تسبیح دستش نمی گرفت اذکار مبارک ماه ضیافت الهی رو بگه در حالیکه از زور بیکاری هزاران زن و دختر راهی کوچه و خیابونای شهرها شدن و دارن...!!
اگه الان عــلی(ع) بود،
کسی جرات نمی کرد از ترس او و یاران غیورش، تو یه گوشه این کره خاکی مسلمون و غیر مسلمون رو بی هیچ گناهی به خاک و خون بکشه و راس راس واسه خودش را بره!
اگر الان عــلی (ع) بود،
شب های احیا نمی نشست قرآن سرش بگیره و جوشن کبیر بخونه بعدشم خوشحال و راضی از اینکه یه سال دیگه ش رو بیمه عمر و حوادث کرده، پاشه بره خونه و خانمش هم بساط سحری پر و پیمونش رو آماده بذاره جلوش و خلاصه همه چی عالیه و ...؛ به جاش می نشست به حساب کتابای مال مردم خورا می رسید و آدمای آبرودار دیروز رو که امروز گوشه خیابونا بساط گدایی و مطربی و ...پهن کردن وکاسه چه کنم چه کنم به دست گرفتن رو سر و سامون می داد و خلاصه اونقدر کار داشت که دیگه یادش می رفت شب قدر رو با چه ق(غ) ای می نویسن!!
اگه عــلی (ع) الان بود،
.... خیلی چیزا دیگه اینجوری نبود که الان هست... چیزایی که نمیشه نه به زبون آورد و نه بر کاغذ پیاده کرد....
اگه الان علی بود...
در حالیکه تو مملکتمون اینهمه گرسنه و پابرهنه هست نمی رفت به فلسطین و لبنان و سوریه و ...برسه و غذا در خونه اونا بذاره! چون علی خوب می دونست چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامست؛
اگه الان علی (ع) بود...
از بودجه بیت المال تو این دوران تحریم تو این شرایطی که آقایون اشتباهی به جای فشردن گلوگاه حرومخورا گلوی مستضعفین جامعه رو دارن فشار میدن؛ ضیافتهای افطاری آنچنانی ترتیب نمی داد.
اگه الان علی بود:
عاشقی جرم نبود
دیدن روی مه یار دگر جرم نبود
سوختن در بر معشوق هنوز جرم نبود
گفتن از منتظران جرم نبود
منتقد بودن و گفتن که دگر جرم نبود
طرز فکر متفاوت که دگر جرم نبود
داشتن دین محمد(ص) که دگر جرم نبود
رو به حق بودن دل جرم نبود
دست محروم گرفتن که دگر جرم نبود
حفظ ناکردن قرآن که دگر جرم نبود
اگه الان علی بود ...