«آقای کَرَم»
قسمت اول
******
آهی کشید و از داخل اتاق رییس بیمارستان بیرون آمد و در را پشت سرش بست. لحظه ای ایستاد و مردد به اطرافش نگاه کرد. سوار آسانسور شد و به طبقه همکف رفت. صدای آژیر آمبولانس از دور شنیده می شد."لابد بازم مریض اورژانسیه!" شیفت کاریش تمام شده بود. به طرف اتاق رختکن رفت تا لباسهایش را عوض کند.
-کَرَم...صبر کن، کَرَم!
با صدای خانم صداقت ، سوپروایزر،ایستاد و برگشت.
- چی می گی؟ دارم میرم لباسامو عوض کنم.میرم خونه.
صداقت در حالیکه شتابی در کارش دیده می شد، و به سمت اورژانس می رفت ، بازوی کرم را گرفت و گفت: مریض بدحال دارن می آرن. دست تنهاییم.
-تصادفیه؟
-آره...تا صبح صبر کن...
این را گفت و قدمهایش را به سمت اورژانس تندتر کرد.کرم ایستاد و با خستگی رفتن او را نگریست.صدای آمبولانس نزدیک و نزدیکتر شد.
یکی دوتا از پرستارهای بخش اورژانس به سمت آمبولانس دویدند.کرم همچنان ایستاده بود.مجروح تصادفی را روی برانکاد گذاشتند و به اورژانس انتقالش دادند.تمام بدن او آغشته به خون بود و صورتش قابل شناسایی نبود.
-کرم...بدو بیا...چرا همونجور واستادی...
تکانی به خودش داد و به سمت رضایی و بقیه بچه های اورژانس رفت. هرچه می گفتند دقیقا انجام می داد.مجروح ، یک زن بود. ظاهرا جوان هم بود.با ماشینش تصادف کرده بود.پشت فرمان نشسته بود.گرم اینها را از زبان بقیه می شنید.رضایی رو به او کرد و گفت: خون روی پاهاشو پاک کن...مراقب باش ممکنه پاهاشم زخمی باشه...
با احتیاط گاز استریل نمدار را روی خونهای پای زن می کشید.خیسی گاز باعث شد زن حرکت کوچکی به انگشتان پایش بدهد.
-هوشیاره... واحدی و شریفی ،پرستارهای اورژانس تند تند در حال انجام کارهای لازم برای انتقال زن به بخش آی سی یو بودند.ضربه اساسی به سر زن وارد شده بود.زخمهای او را پانسمان کردند .سرمی هم به او تزریق کردند و به آی سی یو انتقالش دادند.همراهان او نگران و گریان تا پشت در آی سی یو آمدند .کرم و یکی دیگر از پرستاران باکمک هم او را روی تخت خواباندند .
به دستشویی رفت و آبی به صورتش پاشید.دیدن آنهمه خون و جراحت هنوز هم ،بعد از گذشت ده سال برایش چندش آور،خسته کننده،ناراحت کننده و آزاردهنده بود.هنوز نمی دانست با این روحیه حساسش چطور گذارش به بیمارستان افتاده است.ده سال بود که در این بیمارستان یکی از نظافتچی ها بود. نظافتچی ای که بهیاری هم می کرد.هر وقت پرستارها و بهیارها دست تنها می شدند، دست به دامن کرم می شدند . کارش را خیلی بهتر از خیلی از بهیارها و بعضا خیلی از پرستارها بلد بود.این را سرپرستارها و رییس بیمارستان هم به خوبی می دانستند. رییس بیمارستان،آقای نصرت، به خوبی می دانست که کاراکتری همچون کرم را به سختی می تواند پیدا کند."کرم"اهل ادعا و یا اینکه از کارش خجالت بکشد ، نبود. کارهایی که مربوط به نظافت بیماران و محل بستریشان بود را به دقت و حوصله انجام می داد .با اینکه گاهی بسیار خسته می شد و بوی خون حالش را بهم می زد،ولی همیشه با رویی گشاده و زبانی خوش به سراغ بیمار می رفت. برای بیمارها مهم بود که حداقل الان که مجبور بودند امور خصوصیشان را به کمک کسی دیگر انجام بدهند،بی منت و چشم و ابرو بالا انداختن این کار ها انجام پذیرد.کرم بدون هیچ اخم و تخمی این کارها را انجام می داد.
گوشیش زنگ خورد.می دانست که در خانه کسی منتظرش نیست. سوپروایزر آی سی یو بود.باید بالا می رفت.صورتش را خشک کرد و از دستشویی بیرون آمد...
پایان قسمت اول
فاسل.ش
فقط هشت روز تا پایان سال باقی مونده بود. مثل همه، ما هم در تدارک برای پیشواز سال نو بودیم. اونروز بعد از نزدیک به چهل روز،خندیده بودم.دور هم جمع بودیم و کلی بگو بخند داشتیم و حرفای خوب و انرژیای مثبت و مهربونیای فراموش نشدنی! بعد از اینکه مهمونا رفتن، همسرم ازم خواست برای خرید بیرون بریم.منم موافق بودم.بلند شدیم و به قصد بازار از خونه زدیم بیرون.وقتی به خیابونی که بازارچه توش بود رسیدیم، با کمال تعجب دیدیم که بازارچه تعطیله.عجیب بود.دم عید بود و باید باز می بود! بهرحال مجبور شدیم برگردیم.توی راه برگشت همسرم ازم خو است به باغ خودمون بریم و بقول معروف یه کم خوش بگذرونیم!منم با اینکه زیاد حوصله نداشتم ولی قبول کردم. بعد از اینکه یه کم خرت پرت تهیه کردیم به سمت باغ راه افتادیم.هوا تاریک شده بود. جاده پیچ و خم داشت و ما،پیچ و خمهای اونو با صدای آوازی که از حلقوم ضبط صوت در می اومد،طی می کردیم.هر سه آواز می خوندیم و با هم هم آوایی می کردیم و حس می کردیم خیلی خوشیم! فکر کنم تو اون لحظات واقعا خوش بودیم...زندگی داشت خوب پیش می رفت و توی مارپله زندگی داشتیم خونه های بازی رو یکی یکی با موفقیت طی می کردیم که...یهو...مار سر راه یکی از خونه ها سبز شد و...سقوط...!!
پیچ بعدی جاده...اون جوون موتوری ...انحراف به چپ ما...و...یه لحظه مکث...سکوت...صدای کشیده شدن چرخهای ماشین...برخورد چیزی با شیشه جلو...بعد، سکوت محض...............................
سر بلند کردم،منو همسرم تو بغل هم بودیم! یه لحظه نگاهم کرد و بعد سریع از ماشین پیاده شد، من بیحرکت و مات و خشک و مبهوت!حس کردم عرقی سرد روی پیشانیم نشسته .دست به پیشانیم کشیدم و تازه متوجه سرخی خون و بریدگی سرم شدم.خوشبختانه همسرم و فرزندم هردو سالم بودند .اما اون جوون موتور سوار ...بی احتیاطی اون ،نداشتن کلاه کاسکت و سرعت بالا و نداشتن چراغ، باعث مرگش شد و دردی که تا ابد می تونه در دل ما خونه نشین بشه! دردی که اگه هر بار پامو سر اون کوچه باغ بذارم، برام تکرار می شه و این چقدر می تونه برام تلخ و کشنده باشه.
الان که بیش از بیست روز از اون ماجرا می گذره، هنوز سر کلاس جبر زندگی نشستم و دارم مسئله های مربوط به اون امتحان سخت رو مرور می کنم و حکمت های ریز و درشت الهی رو از نظر می گذرونم.هنوز خوشحالم که رد پای خدا رو اونشب کنار ردپاهامون دیدم...هنوز خوشحالم که تو اوج غم اون حادثه توی آغوش گرم خدا بودم...هنوز خوشحالم که نعمت عشق از قبل از اون حادثه به من عطا شده بود تا بتونم با مرکب عشق از او جاده پر پیچ و خم و پر حادثه بگذرم....
و هنوز خوشحالم که خدا هست!
سال خوب و دلی با خدا رو براتون آرزو دارم!
فاسل.ش
دل به درد آمد مرا یاری کنید
گاهی از نو با من عیاری کنید
ذبح دل کردم،چراغانی کنید
بار دیگر این مرا فانی کنید
شیشه جانم شکست و دود شد
مُهر معشوقه زجان نابود شد
کاش این عشقم مرا سوزانده بود
جانمازم در دلم جامانده بود
قبله گاهم بی نشان از یار گشت
شهسوار قصه ام بر دارگشت
نیک می بینید کز اسب افتاده منم
آن شکسته بال و پر شاهین منم
باشد این باشد سزای دل شدن
این سزای عاشق بی دل شدن
نیک می دانم ازین پس بی دلم
باید اینک پی کنم این مشکلم
فاسُل.ش
«...قلم توتم من است،توتم ما است، به قلم سوگند،به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند،به رشحه خونی که از زبانش می تراود سوگند،به ضجه های دردی که از سینه اش برمی آید سوگند...که توتم مقدسم را نمی فروشم،نمی کشم،گوشت و خونش را نمی خورم،به دست زورش تسلیم نمی کنم،به کیسه زرش نمی بخشم،به سرانگشت تزویرش نمی سپارم،دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم،چشمهایم را کور می کنم،گوشهایم را کر می کنم، پاهایم را می شکنم،انگشتانم را بند بند می برم،سینه ام را می شکافم،قلبم را می کشم،حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم...اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.
...در وفای او ،اسیر قیصر نمی شوم،زرخرید یهود نمی شوم،تسلیم فریسیان نمی شوم،بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم، به صلیبم کشند،به چهارمیخم کوبند،تا او که استوانه حیاتم بوده است،صلیب مرگم شود،شاهد رسالتم گردد،گواه شهادتم باشد،تا خدا ببیند که به نامجویی، برقلمم بالا نرفته ام،تا خلق بداند که به کامجویی بر سر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زور بداند ،زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را ،فرعونیان نمی توانند از من گرفت،ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالتم را بلعمیان نمی توانند از من ربود...
...هر کسی را ،هر قبیله ای را توتمی است، توتم من،توتم قبیله من قلم است.
قلم زبان خداست،قلم امانت آدم است،قلم ودیعه عشق است،هر کسی را توتمی است،
و قلم توتم من است.
و قلم توتم ما است.»
برگرفته از کتاب:
«توتم پرستی»
اثر زیبا و جاودان:
شهید دکتر علی شریعتی
می گویند کل تاریخ هیچوقت تکرار نمی شود، اما جزییات آن چرا؛تکرار شدنی است. خیلی از جزییات تاریخ تاکنون تکرار شده است. این دلیل خیلی از پیشگوییهای سیاسی،اقتصادی و حتی فرهنگی اجتماعی است. جامعه کنونی مانیز الان به نقطه ای رسیده است که قادر به پیشگویی در مورد آن می شویم.جایگاهی که اندازه نوک پایی تا پرتگاه سقوط فاصله دارد.
می دانیم که همه جوامع بشری عادت به پیشرفت و پیشروی دارند و این به عنوان یک اصل و یا بهتر بگویم یک عرف مطرح شده است.عقب نشینی ای هم اگر باشد یک قدم است که آنهم خیز گرفتنی برای یگ گام بلندتر به سمت جلو محسوب می شود.نمونه ی جوامع عقب مانده جهان سومی که به تدریج ظرف این دهه های اخیر توانسته اند خود را بالا بکشند و تحولی چشمگیر در همه زمینه ها ایجاد کنند، کم نیست. این موضوع چیز چندان عجیب و بدیعی نیست و روندی معمولی محسوب می شود. پیشرفت و پیشروی به سوی قله تعالی هدف آدمی و بشریت بوده و هست و خواهد بود. اما اینکه جامعه ای که دارای نقطه اوج چشمگیری در طول تاریخ بوده و فرهنگ و تمدن و اقتصادش حرف اول را در دنیا و جوامع تاریخی می زده، به جای پیشرفت در امور خود،پسرفت و پسروی شیوه کارش شود، جای بسی تعجب و شگفتی دارد.گناه چنین پسروی وعقب نشینی طولانی مدت را به گردن چه کسی یا کسانی می شود انداخت؟ آیا صرفا می توان نگاهی به روند حکومت حکام آن جامعه انداخت و تمام تقصیرها را به گردن حاکمان آن ؟ آیا این کار،باری از دوش جامعه برمی دارد؟ آیا این کار ننگ عقب نشینی ، ننگ پسروی یک تمدن عظیم بسوی بربریت و زشتی جانشینی تجاهل به جای تعقل را از صورت چنین جامعه ای پاک می کند؟ مسلما نه!
چه بهتر که به جای نشستن و از بدی حاکمان دورانهای مختلف تاریخی آن جامعه صحبت کردن، کمی تعقل کنیم و تا دیر نشده انگشت اتهام را به سوی خودمان_مردم عادی،رعیت،طبقه پست،کارگر و کارمند،نه موبدان و روحانیان و مغ ها،نه اشراف زاده ها و خونهای ممتاز،نه طبقه متصل به حاکمان جامعه_نشانه رویم!کمی فکر کنیم و ببینیم که چه کردیم و چه می کنیم هنوز، که به عده ای جرات داده و می دهیم که گوسفند فرضمان کنند در قاعده یک هرم ماسونی!و چنین استعداد و ظرفیت و تواناییها و گنجهای مادی و معنوی و آثار تاریخی عظیم و فرهنگ و هنرمان را به یغما برند و ما نیز در تمام طول این سالها، سکوت کنیم و با عرض معذرت به چریدن اکتفا نماییم!!
هرچند که در طول این هزاران سال کسانی نیز کاوه وار، بابک وار، امیرکبیر وار ، مصدق وار و شریعتی وار روییدند و بالیدند و درفششان علم طغیانشان شد و کردند آنچه که بایست می کردند و گفتند و نوشتند و فریاد زدند آنچه که باید!آن انقلاب کبیری که ابتدا در خویشتن خویش پدیدآورده بودند، را به کل و تنه و پیکره ی جامعه سرایت دادند و بعضا انقلابی عظیم تر برپا کردند.اما خوب که نگاه کنیم می بینیم که از آن انقلابها تنها نامی و سطوری سانسور شده و داستانی تحریف شده و تخلیص شده در کتابها ثبت ،و از آن قهرمانان همیشه جاوید تنها یادی باقی ماند و دیگر هیچ!
آن مردمانی که در پشت سر آنها ایستاده بودند ، پس از آنها چه کردند؟چه کردیم؟ ما نه تنها به قهرمانانمان وفا و رحم نکردیم که به خودمان و نسلمان و آینده فرزندانمان نیز رحمی و وفایی نکردیم!آیا وظیفه آن مردم ایستادگی و همیشه انقلابی بودن پس از مرگ سرخ قهرمانانشان نبوده و نیست و نخواهد بود؟ چه کردند؟چه کردیم و چه می کنیم؟ما خون آنها را تباه و فریادشان را در گلوی خود خفه کرده و می کنیم!در پستوها خزیده و می خزیم!ما را کشتند و می کشند و هیچ نمی گوییم!چپاولمان می کنند و راضی به رضای الهی هستیم! لقمه نان را از سفره مان برمی دارند و دست به سوی آسمان بلند کرده و از ترس قهر و غضب حق تعالی ، شکر نعمت نداشته را به جای می آوریم! پوستین وارونه ای ازدین خدا را در کتابها، به تن کودکانمان می دوزند؛جای اصول دین،فروع دین را اولویت قرار می دهند؛مستحبات را غالب بر واجبات می کنند و مصلحت اندیشی و منفعت خواهی را جای حقیقت جویی به آنها می آموزند و اینگونه نسلی خمار افیون دینی نوخاسته،می پرورند که برایشان کارآمد باشد و منافع آنان را به بار آورد.در برابر این ظلم ،چه کرده ایم؟
آنجا که با بدره های سیم و زر، به صفمان کردند و باشعار دفاع از خاک و ناموس،غیرتمان به جوش آوردند و وادارمان کردند تا برعلیه دشمنان حاکمان استعمار گر خودمان بجنگیم و کشته شویم تا آنها به هوسها و لذات نفسانی خویش دست یابندو پس از قتل عام گوسفندوار مردمان عادی، به مصالحه هایی بعضا ننگین تن در دهند و همان دشمنانی که روزی سفاک نامیدندشان،برادر خطابشان کنند و دست هم پیمانی همدیگر را فشرده و قراردادهایی ننگین تر از ترکمانچای و ...امضا کنند؛باید که برعلیه خود حاکمان جور و استبداد می خروشیدیم و به جای ایستادن در صفوف به هم فشرده نماز تاییدشان،بازو در بازوی هم گره می کردیم و در مقابلشان می ایستادیم و به جای دشمن خارجی،دشمن در لباس دوست و گرگ در لباس میشی که به جان گله افتاده بود را می شناختیم و مرگ بر او را سرمی دادیم!نخروشیدیم و کشته شدیم!!
بازتاریخ ما پسروی کرده است.برگشته ایم به سی و یکی دو سال پیش.باز هم اعلان جنگی که خواسته این مردمان نیست و تنها به نفع مطامع سیاسی فرمانروایان ماست، صورت گرفته است.شاید تنها تفاوت این جنگ با جنگ آن موقع ، در رنگ آن است.آن جنگ سرخ بود و این بی رنگ!این جنگ رنگی به رنگ گرسنگی کودکان و تن فروشی زنان محجبه دیروز دارد! این جنگ رنگ بچه هایی را دارد که هرگز روی پدرشان را نمی بینند، نه به دلیل یتیمی که تنها به دلیل چند شغلی بودن آنها!این جنگ رنگ مردان قربانی مهریه را دارد!این جنگ رنگ عشقهای خیابانی یکی دو روزه را دارد؛رنگ عاشقان بی عشق!رنگ مادران ازدواج نکرده!رنگ شیطان پرستی و خداستیزی!این جنگ رنگ سفره های بی رنگ و بو را دارد!رنگ شکمهای به پشت چسبیده و رنگ آبرودار دیروز که گدا و تکدی گر امروز شده است!این جنگ خط مقدمی به وسعت وپهنای کشور آریایی ایران دارد! و همه چیز مثل همان موقع است!باز هم در محاصره ایم...!نان از سفره مان برداشته و یو.اف.شش جایش نهاده اندکه به دردمان نمی خورد و آبرویمان در برابر مهمان حفظ نمی کند؛یخچال های خالی را پر نمی کند؛جیبهای بی پول پدر را در شب عید پر پول نمی کند و صورت او را پر غرور؛پای برهنه ای را پاپوش نمی دهد و مقروضی را از زیر دین بیرون نمی آورد؛از دین گریزی را با آفریدگارش آشتی نمی دهد و بیماران نیازمند به آمپولهای چندین میلیونی را شفا!
در اذهان ما و کودکانمان به جای عشق،لفظ "غنی سازی اورانیوم" کار گذاشته اند که به پشیزی نمی ارزد!نمی ارزد به بطالت وقت نوجوان و جوانمان؛نمی ارزد به از دست رفتن آبروی زنان عفیفمان؛ نمی ارزد به خم شدن پشت مردانمان به زیر بار چند شغله بودن؛نمی ارزد به خستگی زنان جوان از مادری کردن برای تنها یک کودک؛نمی ارزد به رنج های بی پایان مادران سرپرست خانوار؛نمی ارزد به سکته های زودهنگام؛نمی ارزد به اعتیاد هنرمندان؛نمی ارزد به حبس استعدادها؛نه نمی ارزد!
غنای ثروتمندان و قارون ها و فراعنه زمان را به هر طریق که می توانند و باعث شعف و لذت سیری ناپذیرشان می شود،به رخمان می کشند و قناعت را دیکته شبمان می کنند و حدیث روزگارمان!شیطان می پرستند و با او در وعده گاه های مخوفشان ملاقات می کنند و در پشت تریبونها و جلوی دوربینهای رسانه هایشان،لفظ "خداپرستی" جار می زنند! عـــلی راهر روز، در محراب عدالت و دیانتش بر فرق می زنند و بتی دیگر به نام او بر می افرازند!
باز هم جزیی دیگر از تاریخ تکرار می شود.تاریخدانهای ما دست در گوشها و برچشمهای خویش نهاده اند و به گوشه پستوی جبن خویش خزیده و با دست خویش لبهای خویش دوخته اند!
گوسفند خطابمان کرده اند و ما ،خود،لباس گوسفند برتن خود دوخته ایم و سر به زیر انداخته و به هر چه که به عنوان غذا جلویمان می ریزند راضی شده و نیک می دانیم سرانجام این گوسفندوار زیستن ،قربانی شدن در شادی و عزای آنان است و بس!به همین راحتی!
فاسل.ش