X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392

بهشت و جهنمم

دیدم بهشت در اینجا نیست...جای دیگری بود...اما بهایی داشت...نشانم دادند و گفتند میتواند مال تو باشد....روزی دیگر جهنم را نشانم دادند...گفتند بی بهاست و مفت...بهایش از تن به در کردن لباست است....لباس آدمیت....آتش آن را به من چشاندند و بس سوزان بود... بهشت و آن جایگاه رضوانی زیبا، آنقدر می ارزید که بتهایم را بشکنم و بر بتگرانم بشورم...این رسیدن به مقام فرشتگان بود...اما هنوز باید تا از فرشتگان گذشتن، مسیری دیگر را می پیمودم ...و از فرشته می گذشتم...سخت بود...به اینجای جاده رسیدن  راه را تنگ و صعب و ناهموار یافتم....ریزش گاه و بیگاه صخره ها از بال بود و جاده ای سست زیر پایم خالی شدن....تنه خوردن های گاه و بیگاه بود و هل دادنهای بعضی آدما از عقب و جلو.....سخت  بود و دردناک و هراسناک...اما آن نور که از دور هنوز جلالش را می دیدم مرا به شوق میآورد و ادامه دادنم را می خواست و میخواندم....و....به بهشت رسیدم....که بس می ارزید و ارزش چنان رنجی را داشت...باردیگر بازگشتم و هبوطی دیگر فرایم گرفت...به خیالم اینبار دیگر جایم رزرو شده بود...راحت و آسوده تر از قبل می زیستم و....ناگاه نفهمیدم که کی و چگونه سکندری خوردم و پایم لغزید و به چاهی افتادم...چاهی بس  عمیق که نشانی از سر به هوایی آدمی بود.. ته آن چاه لذاتی وصف ناشدنی و خوانی رنگین گسترده بود و همه گونه بساط عیش گسترده...همگان می نوشیدند و می رقصیدند و شاد بودند و می خواندند و از همه گونه با هم سخن می کردند....آنجا ستم بود و دموکراسی میخواندندش...هوس بود و عشق می خواندندش...فساد بود و آزادی می خواندندش....بی عرضگی بود و مردم داری می خواندندش....منفعت جویی و مصلحت طلبی بود و سیاست می خواندندش....بد بود و خوب می خواندندش...شیطان بود و خدا می خواندندش....و ...من میدیدم....به دیواره های چاه چنگ زدم و فرار می جستم...من...سیاهی و شومی این قوم را می دیدم و می ترسیدم و فرار می جستم..



یا عـــلی

ب.مهجور

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)