ادبیات تنهایی

جمعه 15 شهریور‌ماه سال 1392

نمایشنامه(چشم نظر)

نمایشنامه رادیویی

"چشم نظر"

نوشته :فاطمه سلیمانی





/صدای گامهای آهسته، بازشدن در،صدای پرنده ها و خیابان/

 مرد:/نفس عمیق می کشد،با صدایی امیدوار و راضی/ الهی به امید تو...چه هوای خوبی

/صدای گامهای مرد،صدای رفت و آمد خیابان/

مرد:امروز روز خوبیه/صدای افتادن چیزی و شکستن/

مرد: اَه ...اَه...اَه...گنده ت بزنه صدیق خانوم...اَه...اَه...توهم با این تخم مرغ شکستن های هرروزت...

/صدای بازشدن  یک پنجره/

پیرزن(صدیق خانوم): اِ...اِ...اِ...آقا صادقی بازم شما؟من هربار می خوام جلوی پای آقا نمازی بنده خدا این تخم مرغا رو صدقه کنم هی تو سر می رسی...

مرد(صادقی):آخه قربون شما برم، آقا نمازی هشتاد و هشت سالشه...هنوزم واسش تخم مرغ دونه ای خدا تومن رو صدقه می کنی؟والله خوبه...ما با این سرو شکلمون هنوز خانممون یه تک تومنی صدقه نداده...

/صدای بازشدن درپارکینگ//صدای قدمها/

آقانمازی: به به جناب صادقی گل و بلبل...اَه...اَه...اَه...صدیق جان...باز که گند زدی به هیکل این بدبخت...دوباره باید برگردی خونه لباساتو عوض کنی...

صادقی: سلام جناب نمازی! بابا دست خوش...این خانوم شما هدف گیریش حرف نداره...البته فقط بلدن من بخت برگشته رو هدف بگیرن...

/صدای قهقهه/

نمازی:جون تو ...من دقیقا تایم می گیرم بعد میزنم ازدر بیرون...آخه حالم از بوی تخم مرغ بهم می خوره...برای توهم یه فکری دارم...دوراه داری...یا از این به بعد از اون سمت خیابون رد شی و مارو از دیدار هر روزه ی خودت محروم کنی...یا اینکه دقیقا پنج دقیقه با تاخیر بزنی بیرون که بازم مارو از دیدار خودت محروم می کنی! دیگه خود دانی...

صادقی:/غرولندکنان/ برم جناب نمازی ...برم ببینم تا عیال لباسارو همشو توی ماشین لباسشویی ننداخته یکی از همون لباس چرکام رو بردارم و روز اول هفته م رو این شکلی برم سرکار...برم...با اجازه جناب نمازی.../تن صداشو بالا می بره/با اجازه صدیق خانوم...حیف از اونهمه ادکلن گرون قیمت که اول صبحی حروم کردم...

/صدای قدم هایی که دور می شود/

نمازی:/خنده کنان/ دست حق به همرات جوون...خوش باش...



پایان

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)