X
تبلیغات
زولا

ادبیات تنهایی

پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392

چقدر با خدا رفیقیم...؟

یه وقتایی دیگه نمیشه حرف زد! باید سکوت کرد. یه سکوت بلند به امتداد رودخانه ای که نمی دونی آخرش به کجا می رسه!

یه وقتایی هم نمیشه دیگه هیچ کاری کرد! هیچ کاری! به معنای واقعیه کلمه، باید دست روی دستت بذاری و منتظر بشی ببینی چی پیش میآد! شاید بشه گفت ، تنها کاری که توی این موقعیتای حساس میشه کرد، دعاست! یعنی از خدا خواستن، از خدا خیر خواستن...از خدا راه خواستن، از خدا دریچه خواستن...فقط از خدا خواستن حتی اون خیری رو که نمی دونی!

یه وقتایی برای آدم شرایطی پیش می آد که هیچوقت خوابش رو هم نمی دیدی! هیچ وقت فکرش هم به ذهنت خطور نمی کرده! حتی اگه ذهن خیلی خلاقی هم داشتی، یه چنین موقعیتایی رو هرگز و هرگز تصورش رو هم نمی کردی! اینجور موقع ها چکار می کنی!؟ چه عکس العملی از خودت نشون میدی!؟

 

توی این وضعیت ها قرار گرفتن کار راحتی نیست! نمیشه شعار داد قبل از اینکه توشون گرفتار شده باشی! نمی تونی لاف الکی بزنی! نمی دونم براتون دعا کنم بگم پیش بیاد یانه! اما حداقلش اینه که اگه الان دارم حرفایی رو برسطور کاغذ حک می کنم، تجربه این شرایط استثنایی رو به وفور داشتم و لااقلش اینه که همین الانم توی یکی از همون موقعیتای عجیب گرفتارم!

 

کی از حکمتای خدا خبر داره؟ کی چیزی راجع به قضا و قدر الهی می دونه؟ کی میتونه بگه از مشیت الهی سر در میآره؟

هیچوقت فکر کردین چرا گاهی  یا اغلب موارد، خواست الهی بروفق مراد ما  نیست؟ چرا یه وقتایی خدا به دل بنده هاش راه نمیآد؟ چرا گاهی یه مسایلی رو سر راه بنده ش میذاره  که پاک پاک گیجش می کنه؟ یه گرهی تو کارش میندازه که دست هیچ احدالناسی جز خودش  یارای باز کردن اونو نداره؟!!

 

شده فکر کنین که یه وقتایی خدا داره سربه سرتون میذاره؟

شده تا حالا بفهمین مدام درحال معامله کردن با خدا هستین؟

شده  خودتونو توی یه بده بستون حسابی و توپ با خدای خودتون ببینین؟

  یه چیزی درگوشی بهتون بگم...( شده تا حالا از خدا تو گوشی بخورین؟! یه  جوری که برق سه فازتون بپره...یه جوری که تا مدتها قدرت حرکت و عکس العمل ازتون گرفته شده باشه...و شده آخرش همون مهربون، جای توگوشیشو ، یه جور نوازش کنه  که  داغی اون ضربت، به یه لطف عجیب تبدیل بشه و لذتشو بیرین...تا آخر عمر!!)

 

یه کم فکر کنین!

شده با خدا اونقدر رفیق باشین که یهو وسط کار و زندگی ، محکم زانو به زمین بزنین و بهش بگین: آقا تسلیم!!! من دیگه بریدم...دیگه نمی تونم...بابا تو بردی! خدایا تو بردی!

 

اونوقت حس کردین خودش با دستای کریمش میآد و بلندتون می کنه و بوسه ای برگونه هاتون میزنه و ...بازم زندگی از سر...!!

 

********

*****

خدایا ! غربت بنده هاتو دریاب! ببینشون وقتی توی این شرایط گیر کردن و جز تو کسی رو ندارن که باهاش حتی  یه درد دل خالی کنن!

 

  یا عـــــلی

 

ب.مهجور 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)