X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392

آدمــای بی خیال شهر دور


 یکی بود یکی نبود

 

زیر گنبد کبود

 

دختری نشسته بود

 

دخترک قصه می گفت

 

از دلای بی وفا

 

آدمای بی صفا

 

خونه های بی رفاه

 

مرضای بی شفا

 

...

دخترک هی می نشست

 

لب رود و می سرود:

 

آدمای شهر دور

 

همه اهل ساز و سور

 

روزا اهل زد و بند

 

شبا مهمون وافور

 

...

توی شهر خیلی دور

 

آدمای بی شعور

 

غزلای حافظو

 

می ریزن تو سطلی دور

 

گاهی بی خیال و کور

 

هی می رن دنبال نور

 

ولی غافلن همه

 

که می شن هی دور دور

 

...

دخترک پاشد بره

 

اطلسی گفت که نره

 

شاتره غصه می خورد

 

قاصدک خواست که نره

 

دخترک بازم نشست

 

جیرجیرک با خوشی جست

 

ماهی سرخ تو رود

 

هی می رفت بالا و پست

 

دخترک گیسوهاشو

 

بی خیال مامورا

 

باز می کرد رو شونه هاش

 

شعرای تازه می گفت

 

از تموم بونه هاش:

 

آدمای توی شهر

 

انگاری همه تو قهر

 

جای عشق و عاطفه

 

تو دلاشون پره زهر

 

همه حرفاشون پر از

 

منطق و فلسفه بود

 

جای شعر و عاشقی

 

تو گلوی خــفه بود

 

بحث از مدرنیته

 

همه شونو آپ می کرد

 

وجدانای خـفته رو

 

هی  برند  تاپ می کرد

 

توی شهرشون پر از

 

کلاغای بد صدا

 

جای زنبور عسل

 

ملخای بد  ادا

 

دخترای شهر دور

 

کچلای لات و لوت

 

پسراشون همگی

 

موبلند و گیج و شوت

 

...

اون وسط تو اون دیار

 

یکی بود مست و بی یار

 

توی اون شهر عجیب

 

هی می رفت میون غار

 

مردی از جنس بلور

 

پره درد، اما صبور

 

روزا سیاری می کرد

 

شبا عیاری می کرد

 

نیمه شبها چه غریب

 

با همه یاری می کرد

 

غم تنهاییاشو

 

روی دوش باد می ذاشت

 

بار عشق پنهونو

 

تو دلش هی جا می ذاشت

 

...

اشک دختر می چکید

 

توی آب رودخونه

 

صدفا تو دلاشون

 

مروارید صدتا دونه

 

...

ساحر شوم سیاه

 

پره نیرنگ تباه

 

صاحب دیار دور

 

عقده ای و پست و کور

 

اونو تو چنگ خودش

 

کرده بودش توی گور

 

...

کاش می شد که شاپری

 

می رسید با سروری

 

می شکست طلسم دیو

 

می زدش هی تو سری

 

...

کاش می شد که دلبری

 

مُهر حُرمت نمی خورد

 

پشت عاشقای ناب

 

ضـرب خنجر نمی خورد

 

کاش می شد که عاشقی

 

پای اعدام نمی رفت

 

سر بیگناه دل

 

بالای دار نمی رفت

 

کاش می شد که عاطفه

 

مِـــهر زندگی می شد

 

دیوارای زندونا

 

به نامش خراب می شد

 

...

کاش می شد... اما هنوز

 

شب بودش به جای روز

 

جای خنده و امید

 

تو دلا بود آه و سوز

 

اهالی شهر دور

 

همه بی توان و زور

 

مست و بیمار و غمور

 

می کندن با دستاشون

 

واسه فرداشون ...یه گـــور!!

 

 

ب.مهجور 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)