X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392

زنگی در نهـــایت پررویـــی!!!!

شنیدین بعضیا رو میگن که " طرف با پر رویی زنده س!!!"  الان یکیش منم! واقعا با پر رویی زنده م! باید به یه آدم مثل من چی گفت!؟ اینکه ظرف مدت دوهفته  مورد شدیدترین،سخت ترین ،...امتحان الهی قرار می گیری؛ اینکه تو حساس ترین لحظه زندگیت، محبوبترین خواسته زندگیت رو سر راهت ، یهو میذاره و وقتی حسابی گیج و منگش شدی،...اونوقت یهو میآد و ازت می گیردش و مثلا بهت میگه: "اِ...ببخشین! این سهم تو نیست...مال تو نیست...الان وقتش نیست...اینجا جاش نیست...داریم امتحانت می کنیم... !!!!" و هزار جور از این حرفا و واقعا تو می مونی که این دیگه بی انصافیه!

خلاصه اون دوهفته که آخرش جهنمی شد، بر بنده گذشت...گذشت که می گم با بدختی تمام گذشت!!!هرگز و هرگز و هرگز از خاطرم چنان رنجی پاک نخواهد شد! نتیجه اون دوهفته اینه که یه پنج کیلویی اولش کم کردیم و الانم  دیگه تو یه مدل خاصی از اعتصاب غذا به سر می بریم که  البته در نوع خودش بی نظیره!!( ورژن جدیدشه!!!!!!!!!)

 

خانوم یا آقایی که شما باشین، نیت کردیم از اول اینهفته، بلندشیم و زندگی رو از سر بگیریم و ...خلاصه یه جورایی قاچاقی زندگگگگگگگی رو بگذرونیم!!!پنج شش ماهی بود که آخرین کتابتمونو تحویل یکی از همین بنیادهای دولتی حافظ ادبیات!!  داده بودیم تا در سایه عنایت اونا ، کتاب به زیر چاپ بره !!!  اول اینهفته قرار مدارامونو بعد از اینهمه مدت با رییس واحد ادبی بنیاد مزبور ، گذاشتیم و بالاخره دیروز قسمت شد و رفتیم! خیلی جالب بود، اولش که قرار می ذاشتیم طرف خیلی مشتاق دیدار ما خودش رو نشون داد، اما وقتی رسیدیم نه که جلونیومد،بلکه کتاب بخت برگشته رو هم داخل یه پاکت گذاشته بود و دست مامور دم در داده بود!!!!!!!!( مدل برخورد با یه نویسنده، از نوع ایرونی!! ورژن 2013!!!!!!!!!!)

کتاب رو گرفتم و چون عجله داشتم تا به جلسه ای برسم دیگه به این حواشی فکر نکردم.جلسه م با یکی از تهیه کننده های سینما و تلویزیون و یکی از کارگردانهای فخیم مملکتمون بود. بالاخره با معجزه بهشون رسیدم! ........

.

.

.

.

.***

الان که دارم مینویسم یه شب غم انگیز رو پشت سر گذاشتم و تقریبا گوش شیطون کر یه کم آرومم! آرومم که به فکرم خطور کرده بیام و دردم رو با شمای دوست درمیون بذارم! الان آرومم! اما دیشب حال خوبی نداشتم...دردم رو هم با کسی درمیون نذاشتم، چون  اگه لب باز می کردم ، حداقل پیش دوستای صمیمیم، اونم با سابقه ای که از حال خرابم تو اون دوهفته داشتن، ممکن بود فکر کنن من دارم بدبخت نمایی می کنم!در حالیکه به شدت از این گونه کاراکترها بیزارم ! هیچوقت یه زمانی رو یادم نمی ره که اونقدر شاد و امیدوار و پرانرژی بودم که هر کی باهام ولو برای یه لحظه برخورد داشت، کلی انرژی ازم می گرفت و مدتها خودش رو شارژ می کرد. هنوز هم انرژی دارم و تا خدا هست، منبع انرژی منم برقراره! منتها دیگه دیشب ،زبونم کاملا بسته شده بود! راهی  نداشتم جز اینکه زودتر از معمول به رختخواب برم!قبل از اینکه سردرد کوفتی سراغم بیاد!

 

توی پاکت  حاوی کتابم شش هفت برگ کاغذ بود که نتایج ممیزی! کارشناسای بنیاد مزبور  رو به اطلاع من می رسوند! یه مقدارشو دزدکی تو همون جلسه خوندم و بقیه ش رو هم تو اتوبوس موقع برگشت به خونه!

این دومین کتاب منه که داره برگشت می خوره!تو این چهارسال! بزرگترین ایرادی که تو این چهارسال به نوشته های من گرفته شده اینه که میگن :"عریان نویسی !!" دارم. میگن حدود و موازین شرع و عرف رو توی نوشته هام رعایت نمی کنم! داستانی درام  با رویکردی جدید به بازمانده ای از جنگ و خانواده  او، را به بوته نقدی بی انصافانه کشیده اند و می گویند زنی از خاندان شهید و جانباز این مملکت حق ارتباط با مردان نامحرم و برقراری گفتگوهای آزاد  و داشتن پوششی غیر از چادر رو نداره!!میگن بازمانده های شهدا همگی اهل نمازن و محاله توشون بی نماز پیداکنیم!!!میگن عاشق شدن تو این قشر حرامه و لاممکن!

وخیلی چیزای دیگه!( این رو هم بگم که بنده خیلی به آقایون التماس کردم که بذارین تو یه جلسه حداقل در برابر نقدها، تا جایی که میتونم از خودم،نوشته م و افکار و ایده هام ، دفاع کنم... و متاسفانه چنین اجازه ای رو به بنده ندادن!)

و من موندم با اون چیزایی که خودم دیده بودم، و درقالب داستان به تصویر کشیده بودم و ممیزی های اینا! اصلا با شمای مخاطبم:

مگه غیر از اینه که یه رمان نباید ممیزی جز خواننده های متنوع از هر قشری وهر سطح تحصیلی داشته باشه؟!

چرا باید یه عده از اهالی مدینه ی فاضله ای رویایی بیان و ممیز کتابهای ما باشن! و  من نویسنده چطور میتونم از این به بعد با امیدورای بشینم و بنویسم! منی که تمام عشق و امیدم نویسندگیه ! و یه شاعر و نویسنده مگه چه خواسته ای داره جز اینکه مطالبش به سمع و نظر  مخاطبینش برسه!؟!

 

حالا به معنی سطر اولم پی می برین؟ من الان با پررویی زنده م! دومین کتابم با تندترین نقدها بازگشته و ...مهم نیست!

تنها انگیزه ی زنگیمو ازم گرفتن و ...مهم نیست!

اینکه نویسنده ای چون من که قاعدتا بخش اعظمی از زندگیش با اینکار گذران می شه و حالا با این مکافاتها بر سر راه چاپ آثارش روبرو میشه، چطور میتونه امرار معاش کنه،....مهم نیست!

 اینکه یه اعتقاداتی هم داشته باشی  و سر حرفات هم بخوای باقی بمونی و بعد یه عده رو ببینی با تندروی هاشون قصدی جز صدمه زدن به همون پاره اعتقاداتت ندارن،...مهم نیست!

اینکه بعدش میشنوی تو همین مملکت با وساطت بزرگان، کتابی به رشته تحریر و به زیر چاپ می ره که پر از تابو و رکیک ترین...هاست،...مهم نیست!

اینکه بهت میگن و تکلیف می کنن که عاشقانه ننویس و مثلا اینی که ما بهت میگیم رو بنویس...مهم نیست!

اینکه جلوی چشمات طرح های نویسنده ای بخت برگشته تر از خودت رو میذارن و تو چشات زل میزنن و میگن یکی دوتا کلمه ش رو عوض کن و به نام تو چاپش می کنیم و فیلمش می کنیم...مهم نیست!

اینکه مطمئن می شی با طرحهای قبلی خودت هم یه همچین کاری کردن و جرات حرف زدن نداری چون اصلا حرفت به جایی نمی رسه، ...مهم نیست!

اینکه می بینی بودجه سینمایی مملکت گاهی خرج برنامه هایی میشه که هیچ کدوم از اعضای نسل جدید حاضر نیستن ذره ای از وقتشون رو برای پای اون برنامه نشستن خرج کنن،...مهم نیست!

 

 

اینکه دنیا زندان امثال من و بهشت امثال اوناس،...مهم نیست!

مهم اینه که شبکه های ماهواره ای هنوز پیشتاز در ربایش افکار و اذهان جوان ایرانی هستن!

...

مهم اینه که زندگی برخلاف میل من هم که باشه  هنوز جریان داره و خواهد داشت!و من با پررویی به زندگی و نوشتنم ادامه خواهم داد و داستان بعدیم رو هم خواهم نوشت!بازهم برای چاپشون گامهایی محکم برخواهم داشت! محکمتر از قبل!

 

 

 

ب.مهجور

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)