X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392

هنوز منتظرتم!

نه که بگم یه وقتایی یادت می افتم! نه! همیشه به یادتم! نمیشه از اهالی کوچه باغ  خاطره باشی، نمی شه خونه ت یه کلبه دست ساز  ته این کوچه باغ باشه،نمیشه هنوز روی طاقچه زندگیت عکس دلدار باشه و نمیشه که هنوز هر روز صبح دم در خونه دلت رو به یاد و انتظار اومدنش آب و جارو کنی و اونوقت حتی برای یه لحظه، یه آن ، یه چشم به هم زدن، فراموشت کنم! نه نمیشه! نمیشه همه ی اینا بود و هر دم به دم، یادت نبود! نه نمیشه! خوب دیگه یاد گرفتم چطور با یاد تو از خواب بیدار بشم، با یادت مسواک بزنم، با یادت نماز بخونم، روزه بگیرم، با یادت درس بخونم و حرص بزنم واسه مدرک و کار و زندگی و بچه و پول و ...!یاد گرفتم که وقتی از زور گرفتاری  و فکر و خیال ، شبا خوابم نمی بره،دیگه به خودم سخت نگیرم و تسلیم بی خوابی و لاجرم شب زنده داری بشم! یاد گرفتم که بیدار بمونم تا بیدار بشم!

خیلی وقته که اهالی خونه دلم، ترکم کردن! خیلی وقته که تنهام! می بینی! حتی اشک هم دیگه ترکم کرده! خونه دل سوت و کور شده! همه رفتن! درست مثل اونایی که حونه های باصفای قدیمی رو ترک می کنن به امید یه جای جمع و جور و نقلی و شیک و نوساز و دنج و بالاشهر و....و میرن و خونه می مونه با کوله باری خاطره...خونه می مونه با آجرایی که مارمولک ها تنها ساکنانش هستن تا وقتی که دست بی رحم بولدوزر از راه برسه و و تاروپودش رو از هم...!ای وای! نکنه قراره خونه دلم رو بکوبی!نکنه قراره جای خونه باصفای دلم، یه برج چند منظوره بسازی!نکنه قراره به جای تو، آدمای لوکس،با فکر و خیالای لوکس، با توقعات و اندیشه ها و ایدئولوژیای لوکس،با پوششها و واژه های لوکس، با آداب و سنتهای لوکس، با رفتارها و مذهب های لوکس...پا بذارن اینجا ! نکنه قراره اینجا رنگ و بوی مدرنیته بگیره! مدرنیته و باقی دنباله هاش! نکنه واسه همین اینجا خالی شده و من شدم سرایدار یه دل متروکه!  کاش یه ذره با من مهربون تر از این حرفا بودی و بهم می گفتی چی قراره به سر دل بیاری! می گفتی  چه اتفاقی رو داری واسه این سرزمین خالی از سکنه رقم می زنی! کاش تو هم مثل من یه کم به یاد خاطراتمون می افتادی و یه کم دلت واسه من و دل و زندگی و خاطره تنگ می شد! اونوقت شاید اینقدر منو  اینجا تنها ول نمی کردی تا گرفتار اوهام بشم! الان که اینا رو می خونی ، شاید بگی عجب آدم بی معرفتی هستم که به عشقت نسبت به خودم شک کردم! اما هرکی دیگه هم که جای من باشه به همین روز می افته! با پیغام پسغامات، دور همه چیز رو خط کشیدم! پیغام داده بودی که بشینم تو خونه و منتظر باشم! پیک واسم فرستادی! پیغامت رو با پیک فرستادی، و هر بار همون پیک  و هر بار همون پیک...تا یه بار تو پیغامت اشاره کردی به خود پیک...! ای وای! تو به پیک اشاره کرده بودی! به قاصدی که نامه های تو رو برام می آورد! قاصدی که نشانه های تو رو برام می آورد! تو به یه پیغام رسان اشاره کردی...که یه کم حواسم رو بیشتر بهش جمع کنم...و من...اشاره های تو رو فهمیدم... و یه کم هم دیر فهمیدم ...و شاید اصلا نقشه ت بود که  همین که دوزاریم بیفته، شروع کنی! تازه چشمم به چشمش افتاده بود، تازه دیده بودمش ، تازه متوجه حضور سبزش شده بودم، تازه درک کرده بودم که از میون اینهمه آدمای جورواجور و رنگارنگ، گشته بودی و یه گل سر سبدشون رو بعنوان پیک، جدا کرده بودی، تا آیه رسون تو باشه! آیه رسون تو واسه یکی مثل من، که از اهالی کوچه باغ دلن! تازه حسش کرده بودم که....ای نازنین! تازه به حضور زیباش پی برده بودم که  مثل یه جادوگر، غیبش کردی! مثل همیشه گفتی"حکمتی در کاره!" مثل همیشه اشاره کردی به یه پازل دیگه! ولی ندیدی که اینبار چه جور گیج و منگ  و اسیر و دیوانه و قاطی شده بودم! کاش  به همون بسنده کرده بودی که فقط آیه هات رو از پستچی بگیرم و بس! دیگه کاری به خود پستچی نداشته باشم! 

همه اینا رو گفتم که بدونی، این سرایدار،بدجوری خسته و در  به درت شده! نه دیگه از اهالی سابق  این خونه خبری هست، نه از دلبر و صاحب اون عکس توی قاب و نه از قاصد و ...!می خوام بگم "نه از تو!" که می بینم بی انصافیه!  هوای تو هنوز اینجا جریان داره! 

دلخوشی این من خسته هم شده اینکه هر روز بیام اینجا و دم در دل بشینم و رد پاهای قاصد رو لمس کنم و خاطره هاشو مرور کنم! 

الفبای انتظار رو زیر لب زمزمه کنم و ذکر دوست بگم!  

آهای دوست! بیا دیگه! خونه  بیشتر خاطر خواه توئه تا ساکنان سابقش! حالا دیگه در و دیوار این خونه خوب فهمیدن که تو یه چیز دیگه هستی! بیا دیگه! می خوام برم و قاب عکس دلبر رو هم از روی طاقچه زندگی بردارم.وقتی دلبر خودش نیست،دیگه عکسش به چه دردی می خوره! خُب!اونوقت دیگه خونه دل آماده میشه واست! اما نذار که بی طاقت بشم! نذار که این خونه زیاد بی صاحب بمونه! من از تنهایی و سکوت این خونه بیزارم! بیا تا دوباره صحن و سرای دل ، پر از شادی و سرور بشه!

بیا که هنوز منتظرتم ...خدای مهربونم!



بیدل مهجور

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)