X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391

خون خدا

گفت:ماهیها چرا خونین شدند؟

 

از چه دریاها چنین خون می خورند؟

 

شهد گلها از چه سمی گشته است؟

 

از چه رو دیوانه ،عاقل گشته است؟

 

گفت: این نیرنگها از بهر کیست؟

 

اینهمه تزویر و زور از بهر چیست؟ 

 

از چه جای نان ،آجر در کف است؟

 

حرف حق گفتن،زبان اندر تف است!

 

از چه ماران حلقه دام دلند؟

 

یاوران حق ،مشتی بیدلند

 

خاک ازین ماتم به خون افتاده است

 

شاخ نخلان ساقه در خون داده است

 

آسمان خون گشت و خون بگریست ،وای

 

رنگ آب گلگون شد و خون ریخت ،وای

 

گرچه باورهای ما سنگی شده

 

باور حق همچو یک ننگی شده

 

گرچه نامحرم به ما محرم شده

 

محرم ما سخت نامحرم شده 

 

گرچه قحطی جوانمردی شده

 

سنت نامردمان مردی شده! 

 

باز می بندیم احرام عطش

 

برلبان لبیک داریم و عطش

 

تشنه یک جرعه عرفانیم ما

 

یار نآید سوی ما ،فانیم ما 

 

گفت:هیچ دانی روزگار چیست یار؟

 

باید اکنون با تقیه رفت غار!!

 

یا علــــی گویی ،سرت بر دار باد!

 

رسم مولــا همچنان بر باد باد 

!

 

گفت: این نامردمان مشتی خرند!

 

آبروی دین احمد (ص) می برند!

 

نام مولا بر سجل دارند، لیک 

 

دشمنی با مهدی اش دارند نیک!

 

 

گفت:تکرار خطا جایز مباد 

 

پیروی از زور و زر جایز مباد

 

لشگر دشمن به صف ایستاده است

 

آی مردم!مکر شیطان درمیان سایه است

 

هان ،بهوش! ای خفتگان بعد ازین 

!

 

دین حق مویی شده در این زمین 

!

زخمی و صد چاک از روی و ریا

 

بر زمین افتاد،دلخون،بی ریا 

 

گفت: یا مولا زمین خون گشته است

 

شاخ نرگس غرق در خون گشته است

 

گفت: یا مولا!یارانت بخوان! 

یک زبان انا فتحنا را بخوان

 

ذوالفقار بردار! ای پور عـــلی!

 

کن زمین آرام با نام عـــلی...  

 

 

فاسل.ش

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)