X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1391

زندگی به رنگ جیغ!!!

خسته و دلگیر و عصبانی از خونه زدم بیرون. تو دلم به زمین و زمان و بخت و اقبالم فحش و بد وبیراه می گفتم. با اینکه مدتها بود لب به سیگار نزده بودم، از لجم رامو سمت دکه کج کردم و یه بسته سیگار خریدم و یکیش رو روشن کردم و دودش رو با ولع بیرون دادم. رفتم سمت پارک جنگلی بالای خونمون.نیمه شب مرداد بود و از اینکه زدم بودم بیرون همچین بدم هم نیومد. همین جور که تو کوچه باغای پارک خوش خوشک قدم می زدم متوجه نوای خوش آهنگی شدم که از کمی آنسوتر به گوش می رسید.همین طور به مسیرم ادامه دادم تا بالاخره روی تپه ای زیر درختای بلوط پارک، جوونی رو دیدم که تنهای تنها نشسته و سازی به دست داره و مشغول نواختن آهنگ دلتنگیشه.رفتم سمتش.تو حال خودش بود و اصلا متوجه نزدیک شدن من نبود. یه چند لحظه ای گذشت تا بالاخره متوجه حضور نابجای من ، مات و مسحور و شیفته،بالای سرش شد. جوون خوش قیافه و جذابی بود و اون ساز و اون نحوه نواختن از اون یه حالت روحانی عجیبی درست کرده بود. سلام کردم و باهاش دست دادم و ازش اجازه خواستم که کنارش بشینم و به شاهکاراش گوش بدم. اونم باکمال خوشرویی پذیرفت. یه نیم ساعت دیگه نواخت و متوجه بودم که جویبار اشکی هم تو اون تاریکی از گوشه چشمان زیبا و موقرش جاریه. خیلی دلم می خواست از حال دلش بدونم ، اما روم نمیشد.این کار رو ممکن بود حمل بر فضولی کنه. اما انگار اون خیلی راحت از کنکاش درونیم باخبر شد و بالاخره سازش رو کنار نیمکت گذاشت.یه کم دست و پاهاش رو کشید و بعد برخاست و از داخل جیباش یه پاکت سیگار درآورد و یکی آتیش زد و گوشه لبش گذاشت و بعد از بیرون فرستادن دود اون آهی کشید و بی مقدمه گفت:" مثل بقیه آدما که گرفتار روزمرگیشون هستن ، منم داشتم زندگیم رو می کردم.خونه و زندگیم سرجاش بود. همسر و بچه و شغل درست و حسابی و خونواده آبرودار و احترام و بیا برو و شهرت و خلاصه هرچیزی که فکر کنی برای یه زندگی مثلا ایده آل لازم باشه ، داشتم و البته هنوزم دارم. همه چی خوب بود. تا اینکه دوسه سال پیش مثل همیشه یه کار رو تموم کردم و یه ارباب رجوع دیگه یا یکی دیگه که باید یه چند وقت هم با اون کار می کردم و یه پروژه رو باهاش مثل قبلیا شروع می کردم و با موفقیت به پایان می رسوندم، پیداش شد.ما رو بهم معرفی کردن و خلاصه بعد از انجام مذاکراتمون کار رو شروع کردیم. خوب! یه مدت گذشت و همه چیز روی روال خودش پیش می رفت.کارا خوب بود و مثل پیش بینی ها جلو می رفت. طبق معمول ما ضمن کار از حال و روز هم جویا می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم تا سختی کار زیاد رومون تاثیر نذاره.کم کم یه دوستی ملایم و کمرنگی با یه احترام متقابل بینمون شکل گرفت.مساله خیلی عادی بود.ضمن کار این حالتا پیش می اومد .آخه هر کدوم از پروژه ها کمه کم یکی دو سال طول می کشید. و یک سال و نیم از شروع کار ما همین جوری گذشت. تو این میون ما با هم رفت و آمد خونوادگی هم داشتیم. ما می رفتیم و اونم می اومد.تنها بود. چند سالی می شد که همسرش رو از دست داده بود. اون از همسرش زیاد می گفت.دوستش داشت. گذشت تا اینکه دچار یه سری گرفتاری تو زندگیش شد. بهم گفت و سعی کردم کمکش کنم.تا اون جا که از دستم برمی اومد کمکش کردم تا بالاخره اون مشکل رو پشت سر گذاشت. روابطمون خیلی دوستانه تر و عجیبت تر شده بود.من احساس شگفت انگیزی رو با اون تجربه می کردم. راستش تا قبل از آشنایی با اون اهل شیطنت بود.همسرم هم اینو می دونست. حتی با وجود همسرم شیطونی می کردم.ازدواج من یه ازدواج کاملا سنتی بود با یه خونواده کاملا سنتی. همه چیز طبق اصول و مقررات پیش رفته بود و طبق اصول و مقررات هم بچه دار شده بودیم. سنت شکنی تو خونواده ما قدغن بود!! خلاصه بعد از گذشت دوسال ونیم از آشنای من و اون بنده خدا، تازه یه چیزایی از خودم و احساسهای سرکوب شده تو یه عمر زندگیم دستم اومد. گیج= و منگ و حیرون بودم. من از احساسات اون خبر نداشتم.اونم بدتر از من یه آدم اصول و مقرراتی بود. خونواده سرشناسی داشت و پدرش از آدمای مشهور و اسم و رسم دار بود و هر غلطی و هر پا از گلیم دراز کردنی می تونست به ضررش و البته به ضرر من تموم بشه. هرچی بیشتر اون احساسات رو سرکوب می کردم و بیشتر به خودم نهیب می زدم، با هر بار دیدنش ،بیشتر و بیشتر شیفته اش می شدم. شنیده بودم دیوونگی هم عالمی داره، ولی درکش نکرده بودم.شنیدم بودم عاشقی شگفت انگیزه ولی درکش نکرده بودم. حالا چوب امتحان خدا به پای منم خورده بود.عاشق شده بودم.عاشق!!چه حالی بود و هست. درحالیکه هیچ کاری نمیتونی بکنی، باید زندگی عادیتو داشته باشی، با همسرت رفتار درستی داشته باشی، مهمونی بری، مهمونی بدی، کار کنی و بگذرونی و ...عاشق باشی !!اشکام از اون به بعد سهم سازم شد و این نیمکت و این درختای صبور بلوط! از اون موقع تاحالا سه سال می گذره.کار ما مثل همیشه با موفقیت به پایان رسید.از اون بنده خدا تقریبا بی خبرم.مگه این که هر چند ماه یه بار یکی از همکارا خبری از ایشون بدن یا چی بشه تو جلسه ای ببینیمشون. و من...دیگه شیطنت نمی کنم.آروم و سربراه شدم. همدمم سکوت شده.دیگه قادر به مزه پرونی و شوخ طبعی نیستم. با حال خراب خودم خوشم. همسرم هم ظاهرا اینجوری راضی تره.من برای خودم و همسرم و بچه ام متاسفم. اما کاری از دستم ساخته نیست جز همین مدل زندگی. الان دیگه از مرگ نمی ترسم. چون اینقدر زندگی برام سخت و تلخه که مرگ جز راحتی دیگه معنی ای واسم نداره. صبر می کنم و انتظار رهایی تنها امیدیه که تو این زندگی برام مونده. "

یاد عیالم افتادم.یاد اونروزی که برای اولین بار تو کلاس دیدمش. یاد اونروز که با دوستاش منو مضحکه خودشون کردن و هی بهم خندیدن و نفهمید که اون خنده هاش منو عاشق خودش کرد. طوری که تا یکسال بعد اونو کنار خودم نداشتم آروم ننشستم و بیقراریام تموم نشد تا عاشقانه بوسیدمش. دلم برای این جوون سوخت.بلندشدم و بسته سیگار رو زیر پاهام له کردم و به سمت خونه راه افتادم و با خودم قرار گذاشتم وقتی به همسر نازنینم رسیدم بازم عاشقانه ببوسمش و از اینکه نا بجا عصبانی شده بودم ازش عذرخواهی کنم هرچند که حق با من بود!!!

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 ب.ظ
+ عرفان
این طفلی نمی دونست که مشکل آدمها نیست که بشه عاشق بعضی هاشون شد و عاشق بعضی دیگه نشد. مساله اینه که ساختار ازدواج ذاتا عشق کشه. منظورم این نیست که اذواج بده. نه ساختارش اینطوریه دیگه. حالا اونم میومد توی زندگیش خیلی تفاوت نمی کرد بعد از یه مدت همون آش و همون کاسه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شاید و چقدر بد!!