X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391

ناصر چخه...و بالاشهر نشینی!!

السلام.حال و احوال؟کار و بارا میزونه؟ایول!ما و برو بچز خوبیم.رضا پلنگ هنوز همونجوریه!تو کف آبجیشه. منزل ما هم با بچه هاش سر گرمه. امروز ناصر چخّه رو دیدم. تو کوچه بود.داشت از سر کار برمی گشت.تو نمیری لب و لوچه هاش آویزون بود عین شتر. البته بلا نسبت شتر! حال احوالش رو پرسیدم سر درد دلش وا شد.از کار جدیدش گفت.این ناصر چخه همیشه آرزو داشت که بالا شهر بپره و اونجا ها سیر می کرد.خلاصه کارش افتاده اونجا وهنوز آقا و خانمی که شما باشین خونه اش همون پایین شهر و میون مردم با صفای جنوب شهره تهرون خودمونه.از مردمی که توی محل کارش که یه برج تو اون بالا بالاهاس زندگی می کنن می گفت.از ادا اطوارا و ولخرجی وگاه خساست کم نظیرشون می گفت. ناصر چخّه حیرون بود. انگار خدا بخواد تازه داره چشاش باز می شه.تازه انگار داره ننه باباش رو می بینه.همون ننه بابایی که یه عمره می گه سبد من با سبد بچه اینا عوض شده .حالا دیگه یه تار موی گندیده ننه ش رو با خانمای شیتان فیتان بالاشهر عوض نمی کنه.نه که بدشون رو بگه.نه! اما باور کرده که مادر خودش یه صفای دیگه ای داره.خلاصه ناصر چخّه ما امروز حال و هوایی دیگه داشت.ما هم خوشحال شدیم.

ماه رمضون طلوع کرده.بهتون تبریک می گم.هوای این ماهو داشته باشین.از این جهت که یه نگاهی به دور و برتون بیشتر بندازین.راستش دوروز پیش رفته بودم بازار ارزاق این ماهو بخرم مغزم سوت کشید.قیمت مرغ عزیز گرامی باعث شد که سرم سوت بکشه!خوب خریدم.جرات نداشتم دس خالی برگردم خونه.منزل مرغم می کرد!! اما دلم به حال اون قشری که دیگه مرغ رو هم از سبدش خط می زنه سوخت. ماه ضیافت الهیه و تو سفره خیلیا امسال دیگه مرغم نیست!به این میگن ضیافت الهی!؟؟ بچه های من کلاغ پر رو در حد تیم ملی انگلستان بلدن!هر روز یه چیزی رو می پرونن!

خوش باشین

نصرت خان

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)