X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

جمعه 23 تیر‌ماه سال 1391

یه دقیقه هواخوری!!

احوال برو بچز؟نصرت هستم چاکر همتون!القصه.آقا این قضیه رو دل ما باد کرده تا نگیم آروم نمی گیریم.دیشب بالاخره رفتیم مهمونی تجدید فراش خان دایی مون -حشمت الله خان ...! خانمشون یه سال پیش به رحمت خدا رفته بودن.این خان دایی ما طاقت دوری و تنهایی نیاورد و بالاخره اقدام به ازدواج کردن.بنده خدا عمر دوباره گرفتن.اما حرف من جای دیگه اس.آقا این جناب خان دایی ما که قصد ازدواج نداشتن.با غم دوری مرحومه مغفوره داشتن روزگار سر می کردن و خوراک شب وروزشون اشک و آه و حسرت روزگار گذشته بود.اولاد ایشون که وضعیت رو بدین منوال دیدن گرد هم آمدند و سمینار حول محور چه کنیم چه نکنیم  تشکیل دادند و خلاصه رفتن خواستگاری  زینت الملوک خانوم.زینت خانوم هم که متانت  و آقایی خان دایی ما رو از نظر گذروندن بی درنگ بعله ای رو تحویل دادن. از اون طرف  تا رنگ و روی خان دایی جون ما جا اومد اولاد دایی جون بنای ناسازگاری گذاشتن که اله بله جیمبله! تو این میون هر کی هم از این گذرگاه رد شد بنزین و گازوییل و نفت و هر چی دم دستش اومد ریخت تو این آتیشی که به پا شده بود!!حالا بیا و درستش کن!القصه!دیشب با هزار تا قل هوالله و امن یجیب بتول خانوم(منزل بنده!)بلوا به راه نیفتاد و مهمونی به خیر گذشت. اما من دو کلوم حرف دارم: 

آقا !چرا ما اینقدر مرده پرستیم؟بابا طرف فوت شد و رفت جایی که حقه!خدا بیامرزدش! بابا بیاین هوا زنده ها رو داشته باشیم.الان که زنده ایم هی لگد برا هم می پرونیم .وقتی که مردیم واسه حلوا همدیگه خودکشی می کنیم!این آخر نامردیه!باور کنیم اینقدر حالم بد بود که صبح با وجود خستگی و خواب آلودگی زیاد پاشدم رفتم سراغ اهل قبور و دو کلمه مردونه باهاشون اختلاط کردم.آخه این زنده ها که تا بوی حرف حساب و حقیقت می شنون بلا نسبت شوما  رم می کنن و می زنن جاده خاکی!رفتم نشستم بالا سر مرده هام و باهاشون حسابی درد و دل  کردم. 

خداوکیلی بشینین بفکرین یه کم  . پیش خودتون میزان مرده پرستی تون رو بسنجین! راستش سوال شده واسم؟تو هفته چن بار به زنده ها گل می دین ؟چن بار واسه مرده های پوسیده گل می برین؟آخه انصافا فکر کنین ببینین این گل زبون بسه اگه دست یه زنده بره که بعد هم اونو تو گلدون بزاره  بیشتر خوشحال میشه یا سر یه گور سرد پرپر و تیکه تیکه بشه؟ 

صدا کوچیکه بتول خانوم بلند شد.تا این ماس ماسک سرم آسیاب نشده برم. زت زیاد! 

 

نصرت خان

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 23 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ب.ظ
+ الهام
ادبیات جالبی بود.
من خیلی خوشم اومد.
امتیاز: 0 0