X
تبلیغات
رایتل

ادبیات تنهایی

دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390

مرگ یک آوازه خوان!!

سرگذشت شاعر آوازه خوان  

درکتاب قصه من شد عیان 

 

شهرها را او همی گشت و گذاشت 

رد پای درد خود چون دانه کاشت 

 

صوت خوش لحنش به آواز بلند 

رخنه کرد در گوش هرپست و بلند 

 

شرح ظلم ظالمان در نظم کرد 

 برعلیه جورشان صدعزم کرد 

 

شاعره تابوت خود بردوش داشت 

با زبانش گور خود را می نگاشت 

 

چون که زن بود و پری وش بود روی 

گوش مردان کر بد و دیدند روی 

 

هر کسی سازی برایش کوک کرد 

 زخم بر زخم عمیقش تازه کرد 

 

گر زنی هم بر سر راهش بدی 

 راه کج کردی ؛همی جاهل بدی 

 

این زنان نی زن بدند؛ بل برده ای 

 نی تعقل؛ فکرتی؛بل فعله ای 

 

شاعره می دید زندانی زنان 

در میان حلقه نا مردمان 

 

نی! که این زندانی جهل خودند 

بلکه آنان برده بند خودند! 

 

لاجرم شاعر به تنگ آمد دلش 

این گره باید گشود از مشکلش 

 

دل از این نامردمیها خسته گشت 

شاعر آوازه خوان پژمرده گشت 

 

جور دستگاه زمانه چیره شد 

قلب شاعر از میان صد نیمه شد 

 

روز در بازار دنیا تیره شد 

 خوی رادان از میان برچیده شد 

 

مهر غم   مهر سکوت و خامشی 

 کوفت بر لبهایشان دربیهشی 

 

برسردارش همی آوازه خوان 

کاوه را می جست چون شیر ژیان 

 

دیو بر مسند همی خوش بود و مست 

این سزای مردم خوش بود و پست!!

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)